Pages

Tuesday, August 16, 2016

مکرمه قنبری، نقاش بی‌سوادی که به شهرت جهانی رسید


مکرمه قنبری، نقاش بی‌سوادی که به شهرت جهانی رسید
مکرمه قنبری یا همان ننه مکرمه، در سال ۱۳۰۷ در شهر بابل به دنیا آمد و اگرچه سواد خواندن و نوشتن نداشت اما، به خاطرذوق هنری‌اش به شهرت جهانی رسید.
نقاشی‌های وی موجب شد تا به‌عنوان بانوی سال نقاش در سال ۲۰۰۱ توسط دوازدهمین کنفرانس ایران‌شناسی در دانشگاه دولتی سوئد، معرفی شود.
در ۱۰ سالگي به عنوان همسر چهارم مردي ميانسال ازدواج کرد و صاحب ۹ فرزند شد. او در تمام عمرش به خياط، آرايشگر، ماما و طبيب محل مشغول کار بود تا اين که يک حادثه شوق نقاشي را در او بيدار کرد. او گاو ی داشت که براي چراندنش مجبور بود روزانه مسافتي طولاني را طي کند. يک روز که مکرمه بيمار شد، فرزندانش از نگراني وضعيت مادر، بدون اطلاع او گاو را فروختند. این اتفاق او را به‌شدت غمگین کرد و باعث شد احساساتش را به وسیله کشیدن طرح‌ها و رنگ‌آمیزی آن‌ها بروز بدهد. اولین پرتره‌ای که قنبری نقاشی کرد، تصویری از یک گاو بود که میزان تأثیر این اتفاق بر روح او را آشکارتر می‌کرد.
یکی از فرزندان مکرمه پس از این‌که متوجه علاقه مادرش به هنر نقاشی شد، در سفر به شهر برای او وسایل نقاشی تهیه کرد و آن‌ها در اختیار او قرارداد. مکرمه نقاشی‌هایی را روی کاغذ می‌کشید و پسرش آن‌ها را به احمد نصراللهی، استاد نقاشی‌اش نشان می‌داد. نصراللهی پس از دیدن آثار مکرمه با گالری سیحون برای برپایی نمایشگاهی از نقاشی‌های او صحبت کرد و نخستین نمایشگاه این هنرمند خودآموخته در سال ۱۳۷۴ در گالری سیحون برگزار شد.
نمایش عمومی آثار قنبری در تهران پایان راه این نقاش نبود. رفته رفته توجه هنرمندان و هنردوستان از سراسر دنیا به آثار او جلب شد. او در سال ۲۰۰۱ برای برپایی نمایشگاهش به اروپا سفر کرد و به‌عنوان «زن سال سوئد» برگزیده شد. استقبال از نمایشگاه مکرمه در سوئد باعث شد کشورهایی چون انگلیس و آمریکا هم برای برپایی نمایشگاه از او دعوت به عمل بیاورند. در سال ۱۳۸۴ نیز نمایشگاهی از آثار قنبری در لس‌آنجلس برپا شده بود. هم‌اکنون مکرمه قنبری و نقاشی‌هایش در دنیا شهرت زیادی دارند.
بسیاری از کارشناسان، مکرمه را نقاش سبک پست‌مدرن می‌دانند. البته برخی هم تعلق این هنرمند به سبک و جریان خاصی از هنر را درست نمی‌دانند، چون معتقدند نقاشی‌های مکرمه قنبری که بدون آموزش و تحصیل خلق‌شده‌اند، نمایانگر درونیات ناب این زن هستند. تأثیر اتفاقات تلخ زندگی بر روحیه‌ی او، باعث پناه بردنش در سال‌های پیری و تنهایی به نقاشی شد و درواقع او خود واقعی‌اش را با تمام رویاها، حسرت‌ها و آرزوهایش در تصویرهایی که نقاشی کرده، به مخاطب نمایانده است.
دیوارهای خانه‌ی مکرمه که مملو از نقاشی‌های او هستند، علاوه‌بر نشان دادن دغدغه‌ها و رنج‌های این زن، به‌نوعی بیانگر تاریخ شفاهی منطقه‌ی زندگی او هستند.
مکرمه قنبری در دوم آبان ماه سال ۱۳۸۴ براثر عوارض ناشی از سکته‌ی مغزی در بیمارستان یحیی‌نژاد بابل درگذشت. پیکر او را در حیاط منزل‌اش به خاک سپردند.
خانه‌ی مکرمه قنبری هم‌اکنون به موزه و جایی برای بازدید علاقه‌مندان از هنر این هنرمند نقاش تبدیل شده است.
مستند مکرمه قنبری ساخته مجید ماهیچی را اینجا ببینید. http://bit.ly/1KnEo4E

Sunday, August 14, 2016

عاشق زنی نشو که می داند .

عاشق زنی نشو که می داند . که زیاد گوش می دهد . زنی که می نویسد . زنی که فرهيخته است . افسونگر ، وهم آگین ، دیوانه .... . عاشق زنی مشو که توان پرواز دارد . به زنی که خود را باور دارد . زنی که هنگام عشق ورزیدن می خندد یا می گرید که قادر است روحش را به جسم بدل کند و از آن بیشتر ، عاشق شعر است و یا زنی که میتواند نیم ساعت مقابل یک نقاشی بایستد و یا اینکه توان زیستن بدون موسیقی را ندارد . عاشق زنی مشو که هوشیار و نافرمان است . پیش نیاید که عاشق چنین زنی شوی چرا که زمانی که عاشق زنی از این دست می شوی که با تو بماند یا نه ....که عاشق تو باشد یا نه .... از اینگونه زن بازگشت به عقب ممکن نیست . هرگز !
مارتا ریورا

Saturday, August 13, 2016

نامه مادر برات به برات پسرشدر جعفر آباد


نامه مادر برات به برات  پسرشدر جعفر آباد 
برات جان سلام! ما اینجا حالمان خوب است. امیدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. این نامه را من میگویم و جعفر خان کفاش براید مینویسد. بهش گفتم که این برات ما تا کلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنویس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.
وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کردیم. پدرت توی صفحه حوادت خوانده بود که بیشتر اتفاقا توی 10 کیلومتری خانه ما اتفاق میافته. ما هم 10 کیلومتر اینورتر اسباب کشی کردیم. اینجوری دیگر لازم نیست که پدرت هر روز بیخودی پول روزنامه بدهد. آدرس جدید هم نداریم. خواستی نامه بفرستی به همان آدرس قبلی بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلی را آورده و اینجا نصب کرده که دوستان و فامیل اگه خواستن بیان اینجا به همون آدرس قبلی بیان.
آب و هوای اینجا خیلی خوب نیست. همین هفته پیش دو بار بارون اومد. اولیش 4 روز طول کشید ،‌دومیش 3 روز . ولی این هفته دومیش بیشتر از اولیش طول کشید
برات جان،‌آن کت شلوار نارنجیه که خواسته بودی را مجبور شدم جدا جدا برایت پست کنم. آن دکمه فلزی ها پاکت را سنگین میکرد. ولی نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توی کارتن مقوایی برایت فرستادم.
پدرت هم که کارش را عوض کرده. میگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زیر دستش هستن. از کارش راضیه الحمدالله. هر روز صبح میره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهای اونجا رو کوتاه میکنه و شب میاد خونه.
ببخشید معطل شدی. جعفر جان کفاش رفته بود دستشویی حالا برگشت.
دیروز خواهرت فاطی را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مایو یه تیکه بپوشن. این دختره هم که فقط یه مایو بیشتر نداره،‌اون هم دوتیکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جایی قد نمیده. خودت تصمیم بگیر که کدوم تیکه رو نپوشی.
اون یکی خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نمیدونم بچه اش دختره یا پسره . فهمیدم بهت خبر میدم که بدونی بالاخره به سلامتی عمو شدی یا دایی.
راستی حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصیت کرده بود که بدنش را به آب دریا بندازن. حسن آقا هم طفلکی وقتی داشت زیر دریا برای مرحوم پدرش قبرمیکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده.
همین دیگه .. خبر جدیدی نیست.
قربانت .. مادرت.
راستی:‌برات جان خواستم برات یه خرده پول پست کنم، ‌ولی وقتی یادم افتاد که دیگه خیلی دیر شده بود و این نامه را برایت پست کرده بودم

مردی ثروتمند در میامی وارد بار شد


مردی ثروتمند در میامی وارد بار شد. نگاهی بدین سوی و آن سوی انداخت و دید زنی آفریقایی (سیاه‌پوست)، در گوشه‌ای نشسته است. به سوی پیشخوان رفت و کیف پولش را در آورد و خطاب به متصدّی بار فریاد زد، "برای همه کسانی که اینجا هستند مشروب می‌خرم، غیر از آن زن سیاهی که آنجا نشسته است!"
متصدّی بار پول را گرفته و به همه کسانی که در آنجا بودند مشروب رایگان داد، جز زن آفریقایی. زن سیاه‌پوست به جای آن که مکدّر شود و چین بر جبین آشکار نماید، سرش را بالا گرفت و نگاهی به مرد کرده با لبخندی گفت، "تشکّر می‌کنم."
مرد ثروتمند خشمگین شد. دیگربار نزد متصدّی بار رفت و کیف پولش را در آورد و به صدای بلند گفت، "این دفعه بطری شراب به اضافۀ غذای مجّانی برای همه کسانی که اینجا هستند غیر از آن آفریقایی که در آن گوشه نشسته است." متصدّی بار پول را گرفت و شروع به دادن غذا و مشروب به افراد حاضر در بار کرد و آن زن آفریقایی را مستثنی نمود. وقتی کارش تمام شد و غذا و مشروب به همه داده شد، زن آفریقایی لبخندی دیگر زد و آرام به مرد گفت، "سپاسگزارم."
مرد از شدّت خشم دیوانه شد. به سوی متصدّی بار خم شد و از او پرسید، "این زن سیاه‌پوست دیوانه است؟ من برای همه غذا و مشروب خریدم غیر از او و او به جای آن که عصبّانی شود از من تشکّر می‌کند و لبخند می‌زند و از جای خود تکان نمی‌خورد."
متصدّی بار لبخندی به مرد ثروتمند زد و گفت، "خیر قربان. او دیوانه نیست. او صاحب این بار و رستوران است."
شاید کارهایی که دشمنان ما در حق ما می‌کنند نادانسته به نفع ما باشد.

Friday, August 12, 2016

در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود


در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشده‌ايم، برای نگاه كردن به اطراف ايستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را ديدم كه با خوشرويی و لبخندی كه وجود بی‌ عيب او را نمايش می‌داد، به من نگاه می ‌كرد. او گفت: «سلام عزيزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آيا می‌توانم تو را در آغوش بگيرم؟» پاسخ دادم: «البته كه می‌ توانيد»، و او مرا در آغوش خود فشرد. پرسيدم: «چطور شما در چنين سن جوانی به دانشگاه آمده ايد؟» به شوخی پاسخ داد: «من اينجا هستم تا يك شوهر پولدار پيدا كنم، ازدواج كرده يك جفت بچه بياورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمایم». پرسيدم: «نه، جداً چه چيزی باعث شده؟» كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگيزه‌ای باعث شده او اين مبارزه را انتخاب نمايد. به من گفت: «همیشه رويای داشتن تحصيلات دانشگاهی را داشتم و حالا، يكی دارم».
پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحاديه دانشجويی قدم زديم و در يك كافه گلاسه سهيم شديم،‌ ما به طور اتفاقی دوست شده بوديم، ‌برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك می‌كرديم، او در طول يك سال شهره ی كالج شد و به راحتی هر كجا كه می‌رفت، دوست پيدا می‌كرد، او عاشق اين بود كه به اين لباس در آيد و از توجهاتی كه ساير دانشجويان به او می‌نمودند، لذت می‌برد، او اينگونه زندگی می‌كرد.

در پايان آن ترم ما از رز دعوت كرديم تا در ميهمانی ما سخنرانی نمايد، من هرگز چيزی را كه او به ما گفت، فراموش نخواهم كرد، وقتی او را معرفی كردند، در حالی كه داشت خود را برای سخنرانی از پيش مهيا شده‌ اش، آماده می‌كرد، به سوی جايگاه رفت، تعدادی از برگه‌های متون سخنرانی‌اش بروی زمين افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سوی ميكروفون برگشته و به سادگی گفت: «عذر می‌خواهم، من بسيار وحشت زده شده‌ ام بنابراين سخنرانی خود را ايراد نخواهم كرد، اما به من اجازه دهيد كه تنها چيزی را كه می‌دانم، به شما بگويم»، او گلويش را صاف نموده و‌ آغاز كرد: «ما بازی را متوقف نمی‌كنيم چون كه پير شده‌ايم، ما پير می‌شويم زیرا كه از بازی دست می‌كشيم، تنها يك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست يابی به موفقيت وجود دارد، شما بايد بخنديد و هر روز رضايت پيدا كنيم. ما عادت كرديم كه رويايی داشته باشيم، وقتی روياهايمان را از دست می‌دهيم، می‌ميريم، انسان‌های زيادی در اطرافمان پرسه می‌زنند كه مرده ‌اند و حتی خود نمی‌دانند، تفاوت بسيار بزرگی بين پير شدن و رشد كردن وجود دارد، اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت يك سال در تخت خواب و بدون هيچ كار ثمر بخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هر كسی می‌تواند پير شود، آن نياز به هيچ استعداد خدادادی يا توانايی ندارد، رشد كردن هميشه با يافتن فرصت ها برای تغيير همراه است. متأسف نباشيد، يك فرد سالخورده معمولاً برای كارهايی كه انجام داده تأسف نمی‌خورد، كه برای كارهايی كه انجام نداده است». او به سخنرانی‌اش با ایراد «سرود شجاعان» پايان بخشيد و از فرد فرد ما دعوت كرد كه سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پياده نمایيم.

در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه سال ها قبل آغاز كرده بود، به اتمام رساند، يك هفته پس از فارغ‌ التحصيلی رز با آرامش در خواب فوت كرد، بيش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمی شگفت‌ انگيز كه با عمل خود برای ديگران سرمشقی شد كه هيچ وقت برای تحقق همه آن چيزهايی كه می‌توانید باشید، دير نيست...

به بهانه تولد كسى كه سالها استقامت سازنده را به جان و دل خريد ولى نااميد نشد


به بهانه تولد كسى كه سالها استقامت سازنده را به جان و دل خريد ولى نااميد نشد، كسى كه جوانى و آسايش خود را به اميد رفع ممنوعيت از تحصيل هم نسلهاى خود فدا كرد.
واحد عزيز نميخوام حرفهاى شعارگونه بزنم ولى از ته دل خودم برايت ميگم كه چند سال پيش وقتى با پاى خودت به دادسراى اوين رفتى و در بند اطلاعات سپاه بازداشت شدى همون موقع فهميدم از آن دست آدمهايى هستى كه ذره اى از مواضع خود كوتاه نميان، امسال وقتى فهميدم حتى در زندان براى چندمين بار در كنكور شركت كردى و بدليل اعتقادات شخصى باز هم محروم از تحصيل شدى متوجه شديم كه هنوز بر موضع خود استوار هستى
وقتى از همبنديان تو در زندان رجايى شهر شنيدم با استقامت و روحيه مثال زدنى در حال گذراندن پنج سال حبس ناعادلانه هستى به تو حسوديم شد، آرزويم اينست كه خاموش نباشى و با گامهاى استوارت براى رفع محروميتها و نقض حقوق نسلهاى آينده قدم بردارى، بى صبرانه منتظر فرو ريختن اين سايه ظلم و بى عدالتى كه به تو روا شده هستيم.
”تو اين زندان بزرگ، جاى تو ناجوانمردانه خاليه رفيق تولدت مبارك”
------------------------------------------------
واحد خلوصی، فعال حقوق بشر و دانشجوی محروم از تحصیل بهایی پیشتر به ۵ سال زندان محکوم شده بود . وی در شهریور ماه۱۳۹۰ توسط ماموران اطلاعات سپاه، بازداشت و پس از حدود یکماه با قرار وثیقه دویست میلیون تومانی آزاد شده بود.
همچنین در شهریور ماه ۱۳۹۱ این شهروند بهایی به همراه ۲۰ تن از فعالان حقوق بشر به دلیل کمک به مردم زلزله زده آذربایجان نزدیک به دو ماه در زندان تبریز و اداره اطلاعات این شهر، بازداشت بود.
وی پس از سومین بازداشت در شهریور ۱۳۹۴ هم اکنون در زندان رجایی شهر دوران محکومیت خود را می گذراند.

Monday, August 1, 2016

نظر بزرگان درباره زنان


نظر بزرگان درباره زنان
هرودت:
زن حکم آب را دارد که از شدت لطافت در هر محیطی که قرارگیرد شکل مظروف رابه خود می گیرد،هر شوهری که از زن خود ناراضی است علت را در خود جستجو کند.
ناپلئون:
اگر میخواهیداندازه تمدن وپیشرفت ملتی را بدانید به زنان آن ملت بنگرید.
مونتن:
اگر زنان رسوم وقوانین جامعه را زیر پا می گذارند چندان هم گناهکار نیستند،زیرا که این قوانین را مردان نوشته اند
مترلینگ:
من به هیچ زنی برنخورده ام که چیزی از بزرگی در او نباشد
بالزاک:
حساسیت،عشق،تحمل وفداکاری زندگی زن را تشکیل می دهد.
کنفوسیوس:
زن زیباترین وعزیزترین موجودات جهان است
میشله:
تا وقتی که زنان نیز در زمینه علم ودانش سخن خویش را نگفته اند نمی توان از دانش واقعی حرف زد.