شهرام اقبال زاده : . دبیر انجمن نویسندگان کودک و نوجوان و داور جشنواره های کتاب -شهرام اقبال زاده : نویسنده ، محقق -
در راه که می آمدی سحر را ندیدی؟
به یاد سیمین دانشور
به یاد سیمین دانشور
امشب در آپارات مستند " سیمین دانشور " را دیدم.کسانی که سخن گفتند همه در یک چیز شریک بودند: همگی نام آور بودند و همگی (نه الزاما خوش سابقه).سه نفر از آن ها از غیرسیاسی بودن سیمین سخن گفتند(عباس میلانی ،ناصر زراعتی و محسن مخملباف، البته با بیان های متفاوت).
چنین برداشتی به این امر بستگی دارد که سیاست را چه تعریف و انتظاری داشته باشیم.به عنوان نمونه من به عنوان یک ادبیات کودکی خوم را کنشگر سیاسی نمی دانم،اما نسبت به آنچه پیرامونم می گذرد، از حقوق کودکان از جمله حق برخورداری از دسترسی به کتاب،بهداشت و آموزش و ...تا حق برخورداری از آزادی قلم و بیان و آزادی رسانه ها همواره به عنوان بخشی از حقوق اساسی مروم دفاع کرده و می کنم و شاید در این زمینه ها هماره قلم و قدم زده ام.
سیمین دانشور هر چند هرگر نتوانست از زیر سایه ی سنگین نام جلال آل احمد خارج شود،اما اگر کسانی مدتی با وی دمخور بوده باشند،نیک می دانند که وی همیشه نسبت به جلال استقلا رای نسبی داشت و حتی در مواردی بر وی تاثی می گذاشت.آثار سیمین هم به روشنی گویای نظر روشن تر و امروزی تر سیمین نسبت به جلال است.بگذارید با بیان خاطره ای از زمان دانشجویی این امر را روشن تر بازگو کنم؛دکتر سیمین دانشور از استادهای خوش نام دانشکده ادبیات دانشگاه تهران بود در کنار استادهایی چون زرین کوب، اسلامی ندوشن،شفیعی کدکنی،مظاهر مصفا و بهرام مقدادی،رضا براهنی و ...(یاری کی آخر آمد، یاران را چه شد؟) در دانشکده برو بیایی داشت.آنجه کلاس های دانشور را جذاب می کرد نه الزاما به خاطر سواد بیشتر وی،یا شهرت جلال،بلکه جسارت او در نقد و ضعیت موجود و گاه پرخاش های گاه به گاه اش نسبت به رژیم شاه بود.دانشور درس " تاریخ هنر" را تدریس می کرد؛که درس اصلی رشته ی باستان شناسی و واحد آزاد برای سایر رشته ها بود،یکی از پر تقاضا ترین کلاس ها از سایر رشته ها، کلاس خانم دانشور بود.سال 54 من و چند نفر از دانشجویان رشته زبان و ادبیات انگلیسی در این کلاس ثبت نام کردیم،از جمله حسن اکبرزاده( که اکنون بازنشسته شده و در نیشابور زندگی می کند)زنده یاد حسن ابراهیمی مترجم برجسته ی ادبیات کودک و بنیانگذار خانه ترجمه برای کودکان )،منصور اخوان و محمود زهری ( که به دلیل فعالیت های سیاسی به آلمان مهاجرت کرد)، از بین مقام های سیاسی پس از انقلاب که جغرافی می خواند، احمد مسجد جامعی که وزی ارشاد دولت خاتمی شد.
باری ،دانشور بجای معرفی کتاب ، خود کتابچه ای را به ما داد که بسیار پرمحتوی بود در باره ی تاریخ هنر ( بعد ها دریافتم که ای متن بخشی از یکی مهم ترین کتاب های مرجع تاریخ هنر آرنولد هاوزر است که خوشبختانه دو ترجمه از آن در دست است و خواندن آن برای هر علاقمند تاریخ هنیر واجب،تر جمه م.امین مءوید و ابراهیم یونسی...یکی از ویژگی های کلاس دانشور نه فقط بحث هنر که بحث های اجتماعی و حتی سیاسی و اشارات تلویحی به جانبازان جوانی که جان بر کف در گروه های چریکی مبارزه می کردند ( بی آن که تمایل فکری به آن ها داشته باشد،در شووسون که پیش از جنبش چریکی نوشته شده ، رگه هایی از چنین دلبستگی هایی دیده می شود و شاید با شهود هنری ،چنین پدیده ای را به قول عرفا با چشم دل دیده بود.
انتخاب بخش هایی از کتاب " تاریخ اجتماعی هنر" هاوزر تا حدی بیانگر تفاوت های سیمین نسبت به جلال می تواند باشد.
اما مهم ترین نکته ای که برای شناخت جلال و حتی خود سیمین اهمیت دارد، خاطراتی بود که تعریف می کرد؛ یکی از آن ها به گمان من رمزگشای آن همه پراکنده گویی و سزگشتگی فکری جلال است.روزی تعریف می کرد که : " بچه های من ( سیمین دو تکیه کلام داشت، یکی همین " بچه های من" بود و دیگری " جلال زندگیم" که به آل احمد می گفت)..
باری ،روزی با همه ی حیرت و حسرت اش گفت : " بجه های من! من جلال تمامکعمر دنبال حقیقت سرگردان بودیم، اوایل که دنبال حزب توده بودیم، جلال بعد با خلیل ملکی " نیروی سوم " را درست کرد و بعد از نیروی سوم و ملکی جدا نشد و دیگر دنبال او و حزب رحمتکشان نرفت؛جلال روزی آمد و گفت : زن ! میگن این فردید کلاسای فلفش بد نیست؛ من هم دنبال جلال راه افتادم و رفتم کلاس آم مردک( با پوزش از بی حرمتی به مرده، عین گفته ی سیمین است)پس از چند جلسه، روزی جلال گفت چرا حاضر نمیشی کلاس دیر میشه،جواب دادم : جلال تنها برو، من دیگه کلاس این مردک دیوانه نمیام، منم مثل خودش دیوانه میکنه!..بچه های من همین طور حیران و سرگردان مانده بودیم که چه باید کرد؟ که روزی جلال گفت : زن میگناین آقای مطهری آخوند با سوادیه و کلاسش خوبه؛ چند جلسه هم رفتیم کلاسای مطهری؛ پس از چند جلسه باز جلال گفت،چرا حاضر نمیشی؟ گفتم جلال نمیام..این ...ک این جلسه یک عمامه هم سر من میذاره!...خلاثه بچه های من همین طور سرگردان مانده بودیم که چه کنیم که روزی سوار تاکسی بودیم که دیدیم آقای طالقانی هم منتظر تاکسی است،جلال گفتم، سیمین یافتم،آقای طالقانی هم قوم و خویش خودمان است و هم روحانی روشنی است،بریم کلاس های مسجد هدایت،پیاده شدیم و رفتیم با آقای طالقانی قول و قرار گذاشتیم.اما متاسفانه جلال رفت اسالم و دیگه برنگشت...
خلاصه بچه های من، من جلال همیشه حیران و سرگردان دنبال یافتن حقیقت بودیم و پیدا نکردیم"
چنین برداشتی به این امر بستگی دارد که سیاست را چه تعریف و انتظاری داشته باشیم.به عنوان نمونه من به عنوان یک ادبیات کودکی خوم را کنشگر سیاسی نمی دانم،اما نسبت به آنچه پیرامونم می گذرد، از حقوق کودکان از جمله حق برخورداری از دسترسی به کتاب،بهداشت و آموزش و ...تا حق برخورداری از آزادی قلم و بیان و آزادی رسانه ها همواره به عنوان بخشی از حقوق اساسی مروم دفاع کرده و می کنم و شاید در این زمینه ها هماره قلم و قدم زده ام.
سیمین دانشور هر چند هرگر نتوانست از زیر سایه ی سنگین نام جلال آل احمد خارج شود،اما اگر کسانی مدتی با وی دمخور بوده باشند،نیک می دانند که وی همیشه نسبت به جلال استقلا رای نسبی داشت و حتی در مواردی بر وی تاثی می گذاشت.آثار سیمین هم به روشنی گویای نظر روشن تر و امروزی تر سیمین نسبت به جلال است.بگذارید با بیان خاطره ای از زمان دانشجویی این امر را روشن تر بازگو کنم؛دکتر سیمین دانشور از استادهای خوش نام دانشکده ادبیات دانشگاه تهران بود در کنار استادهایی چون زرین کوب، اسلامی ندوشن،شفیعی کدکنی،مظاهر مصفا و بهرام مقدادی،رضا براهنی و ...(یاری کی آخر آمد، یاران را چه شد؟) در دانشکده برو بیایی داشت.آنجه کلاس های دانشور را جذاب می کرد نه الزاما به خاطر سواد بیشتر وی،یا شهرت جلال،بلکه جسارت او در نقد و ضعیت موجود و گاه پرخاش های گاه به گاه اش نسبت به رژیم شاه بود.دانشور درس " تاریخ هنر" را تدریس می کرد؛که درس اصلی رشته ی باستان شناسی و واحد آزاد برای سایر رشته ها بود،یکی از پر تقاضا ترین کلاس ها از سایر رشته ها، کلاس خانم دانشور بود.سال 54 من و چند نفر از دانشجویان رشته زبان و ادبیات انگلیسی در این کلاس ثبت نام کردیم،از جمله حسن اکبرزاده( که اکنون بازنشسته شده و در نیشابور زندگی می کند)زنده یاد حسن ابراهیمی مترجم برجسته ی ادبیات کودک و بنیانگذار خانه ترجمه برای کودکان )،منصور اخوان و محمود زهری ( که به دلیل فعالیت های سیاسی به آلمان مهاجرت کرد)، از بین مقام های سیاسی پس از انقلاب که جغرافی می خواند، احمد مسجد جامعی که وزی ارشاد دولت خاتمی شد.
باری ،دانشور بجای معرفی کتاب ، خود کتابچه ای را به ما داد که بسیار پرمحتوی بود در باره ی تاریخ هنر ( بعد ها دریافتم که ای متن بخشی از یکی مهم ترین کتاب های مرجع تاریخ هنر آرنولد هاوزر است که خوشبختانه دو ترجمه از آن در دست است و خواندن آن برای هر علاقمند تاریخ هنیر واجب،تر جمه م.امین مءوید و ابراهیم یونسی...یکی از ویژگی های کلاس دانشور نه فقط بحث هنر که بحث های اجتماعی و حتی سیاسی و اشارات تلویحی به جانبازان جوانی که جان بر کف در گروه های چریکی مبارزه می کردند ( بی آن که تمایل فکری به آن ها داشته باشد،در شووسون که پیش از جنبش چریکی نوشته شده ، رگه هایی از چنین دلبستگی هایی دیده می شود و شاید با شهود هنری ،چنین پدیده ای را به قول عرفا با چشم دل دیده بود.
انتخاب بخش هایی از کتاب " تاریخ اجتماعی هنر" هاوزر تا حدی بیانگر تفاوت های سیمین نسبت به جلال می تواند باشد.
اما مهم ترین نکته ای که برای شناخت جلال و حتی خود سیمین اهمیت دارد، خاطراتی بود که تعریف می کرد؛ یکی از آن ها به گمان من رمزگشای آن همه پراکنده گویی و سزگشتگی فکری جلال است.روزی تعریف می کرد که : " بچه های من ( سیمین دو تکیه کلام داشت، یکی همین " بچه های من" بود و دیگری " جلال زندگیم" که به آل احمد می گفت)..
باری ،روزی با همه ی حیرت و حسرت اش گفت : " بجه های من! من جلال تمامکعمر دنبال حقیقت سرگردان بودیم، اوایل که دنبال حزب توده بودیم، جلال بعد با خلیل ملکی " نیروی سوم " را درست کرد و بعد از نیروی سوم و ملکی جدا نشد و دیگر دنبال او و حزب رحمتکشان نرفت؛جلال روزی آمد و گفت : زن ! میگن این فردید کلاسای فلفش بد نیست؛ من هم دنبال جلال راه افتادم و رفتم کلاس آم مردک( با پوزش از بی حرمتی به مرده، عین گفته ی سیمین است)پس از چند جلسه، روزی جلال گفت چرا حاضر نمیشی کلاس دیر میشه،جواب دادم : جلال تنها برو، من دیگه کلاس این مردک دیوانه نمیام، منم مثل خودش دیوانه میکنه!..بچه های من همین طور حیران و سرگردان مانده بودیم که چه باید کرد؟ که روزی جلال گفت : زن میگناین آقای مطهری آخوند با سوادیه و کلاسش خوبه؛ چند جلسه هم رفتیم کلاسای مطهری؛ پس از چند جلسه باز جلال گفت،چرا حاضر نمیشی؟ گفتم جلال نمیام..این ...ک این جلسه یک عمامه هم سر من میذاره!...خلاثه بچه های من همین طور سرگردان مانده بودیم که چه کنیم که روزی سوار تاکسی بودیم که دیدیم آقای طالقانی هم منتظر تاکسی است،جلال گفتم، سیمین یافتم،آقای طالقانی هم قوم و خویش خودمان است و هم روحانی روشنی است،بریم کلاس های مسجد هدایت،پیاده شدیم و رفتیم با آقای طالقانی قول و قرار گذاشتیم.اما متاسفانه جلال رفت اسالم و دیگه برنگشت...
خلاصه بچه های من، من جلال همیشه حیران و سرگردان دنبال یافتن حقیقت بودیم و پیدا نکردیم"
باری،روزی روزگاری از تاثیر یکی از توصیه های استادم دکتر دانشور بر زندگی شخصی ام خواهم گفت...یادش گرامی و روانش شاد!
No comments:
Post a Comment